فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
فونت زيبا ساز
آخرین برگزیده زمین :: بایگانی نوشته ها

 

پیرمردی، مفلس و برگشته بخت

روزگاری داشت ناهموار و سخت

هم پسر، هم دخترش بیمار بود

هم بلای فقر و هم تیمار بود

این، دوا میخواستی، آن یک پزشک

این، غذایش آه بودی، آن سرشک

این، عسل میخواست، آن یک شوربا

این، لحافش پاره بود، آن یک قبا

روزها میرفت بر بازار و کوی

نان طلب میکرد و میبرد آبروی

دست بر هر خودپرستی میگشود

تا پشیزی بر پشیزی میفزود

 

هر امیری را، روان میشد ز پی

تا مگر پیراهنی، بخشد به وی

 



ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه بیست و یکم بهمن 1393 | 14:22 | نویسنده : N.s جوهری | 3 باران ارادت

روزی حضرت موسی به خداوند عرض کرد: ای خدای دانا وتوانا ! حکمت این کار چیست که موجودات را می‌آفرینی و باز همه را خراب می‌کنی؟ چرا موجودات نر و ماده زیبا و جذاب می‌آفرینی و بعد همه را نابود می‌کنی؟
خداوند فرمود : ای موسی! من می‌دانم که این سوال تو از روی نادانی و انکار نیست و گرنه تو را ادب می‌کردم و به خاطر این پرسش تو را گوشمالی می‌دادم. اما می‌دانم که تو می‌خواهی راز و حکمت افعال ما را بدانی و از سرّ تداوم آفرینش آگاه شوی. و مردم را از آن آگاه کنی. تو پیامبری و جواب این سوال را می‌دانی. این سوال از علم برمی‌خیزد. هم سوال از علم بر می‌خیزد هم جواب. هم گمراهی از علم ناشی می‌شود هم هدایت و نجات. همچنانکه دوستی و دشمنی از آشنایی برمی‌خیزد.

آنگاه خداوند فرمود : ای موسی برای اینکه به جواب سوالت برسی، بذر گندم در زمین بکار. و صبر کن تا خوشه شود. موسی بذرها را کاشت و گندمهایش رسید و خوشه شد. داسی برداشت ومشغول درو کردن شد. ندایی از جانب خداوند رسید که ای موسی! تو که کاشتی و پرورش دادی پس چرا خوشه‌ها را می‌بری؟ موسی جواب داد: پروردگارا ! در این خوشه‌ها، گندم سودمند و مفید پنهان است و درست نیست که دانه‌های گندم در میان کاه بماند، عقل سلیم حکم می‌کند که گندمها را از کاه باید جدا کنیم. خداوند فرمود: این دانش را از چه کسی آموختی که با آن یک خرمن گندم فراهم کردی؟ موسی گفت: ای خدای بزرگ! تو به من قدرت شناخت و درک عطا فرموده‌ای.

 

خداوند فرمود : پس چگونه تو قوه شناخت داری و من ندارم؟ در تن خلایق روحهای پاک هست، روحهای تیره و سیاه هم هست . همانطور که باید گندم را از کاه جدا کرد باید نیکان را از بدان جدا کرد. خلایق جهان را برای آن می‌آفرینم که گنج حکمتهای نهان الهی آشکار شود.

*خداوند گوهر پنهان خود را با آفرینش انسان و جهان آشکار کرد پس ای انسان تو هم گوهر پنهان جان خود را نمایان کن.



تاريخ : سه شنبه بیست و یکم بهمن 1393 | 13:47 | نویسنده : N.s جوهری | چشم انتظارارادتیم


تاريخ : دوشنبه بیستم بهمن 1393 | 14:47 | نویسنده : N.s جوهری | چشم انتظارارادتیم

«یاران چه غریبانه، رفتند از این خانه

هم سوخته شمع ما، هم سوخته پروانه

 

بشکسته سبوهامان، خون است به دلهامان

فریاد و فغان دارد، دردی کش میخانه

هر سوی نظر کردم، هر کوی نظر کردم

خاکستر و خون دیدم، ویرانه به ویرانه

افتاده سری سویی، گلگون شده گیسویی

دیگر نبود دستی، تا موی کند شانه

تا سر به بدن باشد، این جامه کفن باشد

فریاد اباذرها، ره بسته به بیگانه

لبخند سروری کو، سرمستی و شوری کو

هم کوزه نگون گشته، هم ریخته پیمانه

آتش شده در خرمن، وای من و وای من

از خانه فشان دارد، خاکستر کاشانه

ای وای که یارانم، گل های بهارانم

رفتند از این خانه، رفتند غریبانه»



تاريخ : دوشنبه بیستم بهمن 1393 | 14:13 | نویسنده : N.s جوهری | ترنم ارادت

شب است و سكوت است و ماه است و من             فغان و غم اشك و آه است و من


شب و خلوت و بغض نشكفته‌ام                 شب و مثنوي‌هاي ناگفته‌ام


شب و ناله‌هاي نهان در گلو                 شب و ماندن استخوان در گلو


من امشب خبر مي‌كنم درد را            كه آتش زند اين دل سرد را

 


بگو بشكفد بغض پنهان من           كه گل سرزند از گريبان من


مرا كشت خاموشي ناله‌ها            دريغ از فراموشي لاله‌ها


كجا رفت تأثير سوز و دعا؟                كجايند مردان بي‌ادّعا؟


كجايند شور‌آفرينان عشق؟             علمدار مردان ميدان عشق


كجايند مستان جام الست؟          دلیران عاشق، شهيدان مست


همانان كه از وادي ديگرند           همانان که گمنام ونام آورند       


هلا، پير هشيار درد آشنا!         بریزازمی صبر درجام ما       

 
من از شرمساران روي توام                    ز دُردي كشان سبوي توام

 
غرورم نمي‌خواست اين سان مرا                پريشان و سر در گريبان مرا


غرورم نمي‌ديد اين روز را                        چنان ناله‌هاي جگر‌سوز را


غرورم براي خدا بود و عشق                         پل محكمي بين ما بود و عشق


نه، اين دل سزاوار ماندن نبود                    سزاوار ماندن، دل من نبود


من از انتهاي جنون آمدم                    من از زير باران خون آمدم


از آن‌جا كه پرواز يعني خدا                  سرانجام و آغاز يعني خدا


هلا، دين‌فروشان دنيا‌پرست!                        سكوت شما پشت ما را شكست


چرا ره نبستيد بر دشنه‌ها؟                 نداديد آبي به لب تشنه‌ها


نرفتيد گامي به فرمان عشق                 نبرديد راهي به ميدان عشق


اگر داغ دين بر جبين مي‌زنيد                        چرا دشنه بر پشت دين مي‌زنيد؟


خموشيد و آتش به جان مي‌زنيد            زبونيد و زخم زبان مي‌زنيد


كنون صبر بايد بر اين داغ‌ها                    كه پر گل شود كوچه‌ها، باغ‌ها



تاريخ : دوشنبه بیستم بهمن 1393 | 13:33 | نویسنده : N.s جوهری | ترنم ارادت