فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
فونت زيبا ساز
آخرین برگزیده زمین :: نحوه جان دادن

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبارآلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه‌ای ز امروزها‌، دیروزها

 

دیدگانم همچو دالان‌های تار

گونه‌هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد

 

می خزند آرام روی دفترم

دست‌هایم فارغ از افسون شعر

یاد می‌آرم که در دستان من

روزگاری شعله می زد خون شعر

 

خاک می خواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره که در خاکم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب

گل به روی گور غمناکم نهند

 

بعد من ناگه به یک‌سو می روند

پرده‌های تیرهٔ دنیای من

چشم‌های ناشناسی می خزند

روی کاغذها و دفترهای من

 

در اتاق کوچکم پا می نهد

بعد من، با یاد من بیگانه‌ای!

در بر آیینه می‌ماند به جای

تار مویی، نقش دستی، شانه‌ای

 

می‌رهم از خویش و می‌مانم ز خویش

هر چه بر جا مانده ویران می‌شود

روح من چون بادبان قایقی

در افقها دور و پنهان می‌شود

 

می‌شتابند از پی هم بی‌شکیب

روزها و هفته‌ها و ماه‌ها

چشم تو در انتظار نامه‌ای

خیره می‌ماند به چشم راه‌ها

 

لیک دیگر پیکر سرد مرا

می‌فشارد خاکِ دامنگیر خاک

بی‌تو دور از ضربه‌های  قلب تو

قلب من می‌پوسد آنجا زیر خاک!

بعدها نام مرا باران و باد

نرم می‌شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می‌ماند به راه

فارغ از افسانه‌های نام و ننگ.



تاريخ : چهارشنبه سوم دی 1393 | 14:49 | نویسنده : N.s جوهری | چشم انتظارارادتیم

خواب دیدم خواب اینکه مرده ام...خواب دیدم خسته و افسرده ام

روی من خروارها از خاک بود...وای قبر من چه وحشتناک بود

تا میان گور رفتم دل گرفت...قبر کن سنگ لحد را گل گرفت

ناله می کردم ولیکن بی جواب...تشنه بودم تشنه یک جرعه آب

بالش زیر سرم از سنگ بود...غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود 

خسته بودم هیچ کس یارم نشد...زان میان یک تن خریدارم نشد

هرکه آمد پیش حرفی راند و رفت...سوره حمدی برایم خواند و رفت

نه شفیقی نه رفیقی نه کسی...ترس بود و وحشت و دلواپسی 

آمدند از راه نزدم دو ملک...تیره شد در پیش چشمانم فلک

یک ملک گفتا بگو نام تو چیست...آن یکی فریاد زد رب تو کیست

ای گنهکار سیه دل بسته پر...نام اربابان خود یک یک ببر

در میان عمر خود کن جستجو...کارهای نیک و زشتت را بگو

ما که ماموران حق داوریم...نک تو را سوی جهنم می بریم

دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود!دست و پایم بسته در زنجیر بود!

نا امید از هر کجا و دلفکار...می کشیدندم به خفت سوی نار


چقدر تاریک شد...همه رفتند....

همه کسانی که عاشق زیباییت شده بودند،همه کسانی که تو را بخاطر نوع لباس پوشیدنت تحسین میکردند همه کسانی که اگر با مد پیش میرفتی تحقیرت میکردند....همه رفتند....همه کسانی که به خاطرشان ارایش و دلبری میکردی رفتند ،تنهای تنها هستی...

الان وقت سوال  و جواب است برای همه دل هایی که لرزاندی،و جوان هایی که با دیدن تو تحریک شدند و به گناه افتادند...اینجا باید جواب خیلی چیزها را بدهی..

التماس میکنی که تو را به دنیا برگردانند اما دیر شده،خیلی دیر



تاريخ : سه شنبه هجدهم آذر 1393 | 14:17 | نویسنده : N.s جوهری | چشم انتظارارادتیم

امـام صـادق (عـليـه السـلام ) مـى فـرمـايـد: از مـلك المـوت سوال شد: چگونه در يك لحظه ارواح را قبض مى كنى ، در حالى كه بعضى از آنـهـا در مغرب و بعضى در مشرق است ؟ ملك الموت پاسخ داد: من اين ارواح راه به خود مى خوانم و آنها مرا اجابت مى كنند.
سـپس حضرت ادامه داد: ملك الموت گفت :

 

 



تاريخ : یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393 | 3:30 | نویسنده : N.s جوهری | چشم انتظارارادتیم